تبلیغات
نسیم


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : یکشنبه 28 اسفند 1390


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : یکشنبه 28 اسفند 1390


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : شنبه 13 اسفند 1390


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : شنبه 13 اسفند 1390


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : شنبه 13 اسفند 1390

سال 1319 در همدان به دنیا آمد. تقدیر الهی بر این رقم خورد که محمود در اولین قدم‌های نوجوانی با از دست دادن پدر,مشکلاتی را تحمل نماید تا آبدیده‌تر شود,چون قرار بود در آینده ماموریت بزرگی را انجام دهد.
با دشواری ها و سختی های بی‌شمار تحصیلاتش را تامقطع دبیرستان پشت سر گذاشت. در سال 1343 بعد از طی یک‌دوره آموزشی هفت ماهه در دانشسرای کشاورزی تهران به استخدام اداره تعاون و امور روستاها درآمد.
زندگی مشترکش را با همسرش در بارگاه ملکوتی امام رضا (ع) درمشهد آغاز کرد.خرید او در مشهد چند جلد کتاب بود, از جمله کتب مناظره نوشته شهید هاشمی نژاد.از آن به بعد به مطالعه کتاب‌های مذهبی پرداخت.
به ارشاد و تحریک روستائیان علیه رژیم استعمارگر پهلوی می‌پرداخت و با سوزاندن مجلات، نشریات و عکسهای خاندان فاسد پهلوی از پخش آنها در روستاها که یکی از وظایفش بود ,خودداری می‌کرد. فعالیت‌های مذهبی، سیاسی را در ابتدا با شرکت در جلسات حاج آقا اکرمی در سال 1345 به صورت رسمی شروع کرد و از روحانیونی که هفته‌ای یک بار توسط برادران سید کاظم اکرمی و علی آقامحمدی برای ارشاد جوانان به همدان دعوت می‌شدند ,در منزل پذیرایی می‌کرد. با دستگیری اکرمی و آقامحمدی توسط ساواک ,او با تغییر قیافه از دام مأمورین گریخت.
سال 1357 به‌صورت پنهانی و بدون وابستگی به هیچ گروه یا سازمانی به لبنان رفت و بعد از پایان دوره‌ای در سازمان امل لبنان با وارد کردن اسلحه و مهمات به ایران، دامنه فعالیت‌های انقلابی خود را گسترش داد.
از بنیانگذاران سپاه در همدان بود . قبل از آغاز جنگ تحمیلی در غرب کشور با ضدانقلاب وگروهکهای عامل آمریکا مبارزه کرده بود وتجارب زیادی داشت.


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : شنبه 13 اسفند 1390

محمد جواد باهنر، در سال 1312 در شهر كرمان متولد شد. دومین فرزند خانواده بود و غیر از ایشان هشت خواهر و برادر دیگر هم بودند. محله ایشان معروف به «محلة شهر» از محله‌های بسیار قدیمی و مخروبة شهر كرمان به شمار می‌رفت. پدرش، پیشه‌ور ساده‌ای بود. زندگی بسیار محقرانه‌ای داشت، مغازه كوچكی در سرگذر، كه از این راه امرار معاش می‌كرد.

در پنج سالگی به مكتب خانه‌ای سپرده شد كه نزدیك منزلشان بود، چون اولاً در آن ایام مدارس چندان زیادی نبود، اگر هم بود، خانواده‌های امثال خانواده‌ ایشان به آن دسترسی نداشتند.  در مكتبخانه  بانوی متدینه‌ای بود كه قرآن را نزد ایشان خواند


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : شنبه 13 اسفند 1390


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : پنجشنبه 11 اسفند 1390

شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بیدار و متعهد راه تعالی و پیوستن به «ملاء اعلی»، دكتر مصطفی چمران را به پیشگاه ولی‏عصر ارواحنا فداه تسلیت و تبریك عرض می‏كنم. تسلیت از آنرو، كه ملت شهیدپرور ما سربازی را از دست داد، كه در جبهه‏های نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ایران، حماسه می‏آفرید و سرلوحه مرام او اسلام عزیز و پبروزی حق بر باطل بود. او جنگجویی پرهیزگار و معلمی متعهد بود، كه كشور اسلامی ما به او و امثال او احتیاج مبرم داشت و تبریك از آنرو كه اسلام بزرگ چنین فرزندانی تقدیم ملت‏ها و توده ‏های مستضعف می‏كند و سردارانی همچون او در دامن تربیت خود پرورش می‏دهد. مگر چنین نیست كه زندگی عقیده و جهاد در راه آن است؟

چمران عزیز با عقیده پاك خالص غیروابسته به دستجات و گروه‏های سیاسی، و عقیده به هدف بزرگ الهی، جهاد را در راه آن از آغاز زندگی شروع و به آن ختم كرد. او در حیات، با نور معرفت و پیوستگی به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازی زیست، و با سرافرازی شهید شد و به حق رسید.

هنر آن است كه بی‏هیاهوهای سیاسی، و «خودنمایی»های شیطانی، برای خدا به جهاد برخیزد و خود را فدای هدف كند نه هوی، و این هنر مردان خداست. او در پیشگاه خدای بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و یادش بخیر.

و اما ما می‏توانیم چنین هنری داشته باشیم، با خداست كه دستمان را بگیرد و از ظلمات جهالت و نفسانیت برهاند.

من این ضایعه را به ملت شریف ایران و لبنان، بلكه به ملت‏های مسلمان و قوای مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم این مجاهد عزیز، تسلیت عرض می‏كنم. و از خداوند تعالی رحمت برای او، و صبر و اجر برای بازماندگان محترمش خواهانم


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390

به گزارش مشرق به نقل از فارس، شهید «غلام‌حسین افشردی» مشهور به حسن باقری در فرجام عملیات رمضان مصادف با 21 شهریور سال 1361 در جمع پاسداران کادر تیپ 21 امام رضا(ع) سخنرانی توجیهی داشته است که بخشی از آن از نظرتان می‌گذرد.
   ‌

***

حسن باقری: الآن ما حساب کردیم می‌بینیم که هر پاسداری که اینجا آمده و برایش کار شده، به خدا هر کدام از شما کمتر از 500 هزار تومان برایتان خرج شده است. حالا کاری به این پول و قیمت و این حرف‌ها نداریم، ولی این‌ها برای ما مسئله است.

یکی از حضار: مسئله‌، رسیدگی به خانواده است که باید به آن برسند.
 
حسن باقری: بله، ما به آن هم توجه داریم؛ باید بگویید مسئله اصلی‌تان را جنگ نگذاشتید که یک بحث دیگری است و هر کس می‌داند و خدای خودش. ما یک وقت خدای نکرده قصد گوشه‌ کنایه زدن هم به احدی از برادران پاسدارمان نداریم. یک وقت این است که یک برادری اعتقادش این است که به مسئله‌ خانوادگی باید صددرصد برسد، اگر اعتقادش این است، باید از جبهه برود. باید برود به یکی از واحدهای سپاه در شهر خودش.

البته به احتمال قوی باید مسیر زندگی‌اش را هم عوض کند، حالا این را سربسته بگویم، مسیر آینده‌ سپاه، این نیست که کسی در این نهاد، ثابت بماند. آن خواهری که زن یک سپاهی می‌شود، به امید اینکه 30 سال با این سپاهی زندگی کند، او هم به اشتباه رفته است.

اگر ما [اسم] خودمان را سرباز امام زمان (عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) گذاشتیم، اگر ما معتقدیم به عنوان بازوی انقلاب اسلامی هستیم، البته می‌گویم قصدمان هم تیره کردن چشم‌انداز آینده‌ زندگی برادران نیست، ولی شما هر کدامتان که رفتید ازدواج کنید، مگر روز اول، «شرطِ شهادت» با همسرتان نکردید؟ اگر نکردید که اصلاً زندگی یک پاسدار، لحظه به لحظه‌اش مرگ و ترور است.

اگر این انگیزه‌ها نیست، که باید برویم یک خرده فکر کنیم و بعد، آن وقت بنشینیم تصمیم بگیریم ببینیم آینده‌ ما چیست؟ من این را جداً به برادران سفارش می‌کنم که بنویسند روی یک تکه کاغذ من کیستم؟ با یک علامت سؤال بزرگ جلوی آن، و یک ساعت و نیم بنشینند بنویسند که بابا من چه کسی هستم؟ چه کاره بودم؟ انگیزه‌ای که من به سپاه آمدم چه بود؟ آینده‌ای که من برای خودم ترسیم می‌کنم چیست؟ تصمیم‌گیری‌هایی که می‌کنم بر چه استراتژی استوار است؟
 
ما استراتژی کلی‌مان که در لشکر می‌خواهیم پیاده کنیم، خدمت برادران گفتیم، هیچ چیزی را هم پوشیده نمی‌کنیم، برادران هم بنشینند برای خودشان فکر کنند و بگویند ما در آینده چه می‌خواهیم بکنیم؟ براساس اینکه چه می‌‌خواهیم بکنیم و چه استعدادی داریم، مسیر خودشان را ا‌نشاءالله صحیح انتخاب کنند.

 متن کامل این سخنرانی در کتاب «شهید حسن باقری؛ مجموعه مقالات، سخنرانی‌ها و دست‌نوشته‌ها» که امسال به اهتمام «سعید سرمدی» توسط مرکز اسناد و تحقیقات دفاع‌مقدس، منتشر شده موجود است که برشی از آن نیز در پانزدهمین شماره نشریه پلاک هشت درج شده است.


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390

شهید عباس بابایی، بزرگ مردی كه در مكتب شهادت پرورش یافت مجاهدی كه زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت. مرد وارسته ای كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و كرامت بود، رزمنده ای كه دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ با نفس اماره ی خویش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد. به راستی او گمنام، اما آشنای همه بود. از آن روستاییِ ساده دل، تا آن خلبان دلیر و بی باك. شهید بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تكمیل دوره به آمریكا اعزام شد. شهید بابایی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریكا رفت. طبق مقررات دانشكده می بایست به مدت دو ماه با یكی از دانشجویان آمریكایی هم اتاق می شد. آمریكایی ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می كردند، اما واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریكا بیزار بود. هم اتاقی او در گزارشی كه از ویژگی ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می شود كه بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید كه نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای بند است. همچنین اشاره كرده كه او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشكده خلبانی آمریكا را چنین تعریف كرده است: «دوره خلبانی ما در آمریكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این كه روزی به دفتر مسئول دانشكده، كه یك ژنرال آمریكایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود كه می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می كرد. او پرسش هایی كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد كه نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می كردم كه رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی كه برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یك لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای كار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم كه هیچ كار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را كه همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشكنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالی كه بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداری به من كرد و گفت: چه می كردی؟ گفتم: عبادت می كردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است كه در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تكان داد و گفت: همه این مطالبی كه در پرونده تو آمده مثل این كه راجع به همین كارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود كه از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریكا خوشش آمده است. با چهره ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز كرد و گفت: به شما تبریك می گویم. شما قبول شدید . برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی كه رسیدم به پاس این نعمت بزرگی كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.» با ورود هواپیماهای پیشرفته اف – 14 به نیروی هوایی، شهید بابایی كه جزء خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شكاری اف – 5 بود، به همراه تعداد دیگری از همكاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد. با اوج گیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یكی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشكوه انقلاب اسلامی پرداخت. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید كه شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/5/1360، فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهده ی او گذاشته شد. به هنگام فرماندهی پایگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی، در روند هر چه مردمی كردن ارتش و پیوند هر چه بیشتر ارتش با مردم خدمات شایان توجهی را انجام داد. بابایی، با كفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی كه در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل گردید. او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری كه در طول سال ها، در جبهه های نور و شرف به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی به تاریخ دفاع مقدس و نیروهای هوایی ارتش نگاشت و با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب كشور سپری كرد و به همین ترتیب چهره آشنای «بسیجیان» و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت كامل به انجام رسانید. شهید برای پیشرفت سریع عملیات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمی كرد، بلكه شخصاً پیشگام می شد و در جمیع مأموریت های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشكلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود كه شركت می كرد. سرلشكر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی كه در دفاع از نظام، سركوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ 8/2/1366، به درجه سرتیپی مفتخر گردید. تیمسار بابایی معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به هنگام بازگشت از یك مأموریت برون مرزی، هدف گلوله ضد هوایی قرار گرفت و به شهادت رسید. تیمسار عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عید قربان همراه یكی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه كار اجرای عملیات، با یك فروند هواپیمای آموزشی اف–5 از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تیمسار بابایی پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید. یكی از راویان مركز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای تیمسار بابایی و اختلالی كه در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد، پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام كرد كه یك فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط كرد برای كمك به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریعتر اقدام نمایید. مدت كوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالی كه گریه امانش نمی داد گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست، ولی یك از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل كابین به شهادت رسیده است.» راوی در مورد بازتاب شهادت تیمسار بابایی در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخی از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه ای مشغول بررسی عملیات بودند كه تلفنی خبر شهادت تیمسار بابایی به اطلاع برادر رحیم رسید . با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشك در چشمان حاضرین به خصوص آنان كه آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند ، حلقه زد.» نقل شده كه وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری های بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: «تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.» بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه ای بود كه از كودكی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاری و ایثار زندگی كرد و سرانجام نیز در روز عید قربان، به آروزی بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گردید و نام پرآوازه اش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه شد.


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390

تاریخ تولد :۱۳۲۹
نام پدر :؟
تاریخ شهادت : ۳۰/تیر/۱۳۶۱
محل تولد :فارس /شیراز
طول مدت حیات :۴۰
محل شهادت :بغداد
مزار شهید :شیراز

سال ۱۳۲۹ بود، که عباس پا به عرصه هستی نهاد. مادر با شوق فراوان به تربیت او همت گماشت و عباس در شهر زیبای شیراز دوران شیرین کودکی را پشت سر نهاد.

سال ۱۳۵۱ بعد از اتمام تحصیلات به دانشگاه خلبانی نیروی هوایی ارتش رفت، با اتمام دوره مقدماتی جهت ادامه تحصیل به امریکا اعزام شد و با اخذ نشان و گواهی‌نامه خلبانی به ایران بازگشت.

تا از خاک پاک کشور خود محافظت نماید.با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شکاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شکاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یک صد سورتی پرواز جنگ انجام داد.

دوران در تاریخ ۷/۹/۱۳۵۹ اسلکه «الامیه» و «البکر» را غرق کرد و در عملیات فتح‌المبین حماسه آفرید.در تاریخ ۲۰/۴/۱۳۶۱ عاشقانه برای انجام مأموریت حاضر شد هدف موردنظر او بغداد بود .او قصد داشت، با ناامن کردن شهر از انجام کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد در این شهر جلوگیری نماید و مانع رسیدن صدام به اهداف شومش شود .به همین علت صاعقه‌وار از سد دفاع هوایی پایتخت عراق گذشت و شهر را بمباران نمود. اما اصابت موشک عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران شجاعانه به طرف پالایشگاه الدوره پرواز نمود .تمام بمب‌ها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش می‌سوخت.

کاظمیان با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالک غیرمتعهد پرواز کرد. او در آخرین لحظات با یک عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل کوبید.

سردار دلاور ۴۰ ساله ایران اسلامی در روز سی‌ام تیر ماه سال ۱۳۶۱ ابراهیم‌وار در آتش عشق حق سوخت.بعد از این واقعه فضای شهر بغداد در هاله‌ای از دود فرو رفت، و تبلیغات صدام در مورد امنیت بغداد نقش بر آب شد.

بدین‌ترتیب اجلاس سران غیرمتعهدها به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نگردید.بعد از بیست سال تنها قطعه‌ای از استخوان پا به همراه تکه‌ای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال ۱۳۸۱ خانواده آن را در شیراز به خاک سپردند.


نرگس خاتون دلی روی فر همسر شهید خلبان عباس دوران در گفت و گوی اختصاصی با گروه دفاع مقدس گفته :

عباس دوران در طول دو سال اول جنگ بیش از۱۲۰ پرواز و عملیات برون مرزی داشته است  که کارشناسان مسایل پروازی اذعان داشته اند این چنین آماری حتی در جنگ هفت ساله ویتنام هم وجود نداشته است.

وی با اشاره به آخرین دیدار عباس دوران با خانواده خود گفت : آخرین مرتبه ای که  قرار شد عباس به عملیات بمباران پالایشگاه ” الدوره “  برود ، پسرمان ” امیر رضا ” هشت ما و نیم بیشتر نداشت و صحبت های ما مثل همه موارد مشابهی  بود که عباس به عملیات می رفت .  اما بعدها متوجه شدیم فقط  به یکی از دوستانش گفته بوده  که احتمالا این آخرین پرواز من است ومی خواهم در صورتی که برنگشتم تو اولین کسی باشی که خبر شهادت من را به خانواده ام می دهی .

وی  افزوده : در زمان جنگ عباس دوران در پایگاه بوشهر بود ، از او  دعوت کردند تا به تهران برود ولی او قبول نکرد و به همدان رفت زیرا از پشت میز نشستن خوشش نمی آمد و دوست داشت همیشه در تکاپو و پرواز باشد.

عباس دوران همیشه ساکت و محجوب بود و در میان هشت فرزند خانواده اش و حتی اقوام از محبوب ترین افراد بود.

شجاع و نترس بودن عباس دوران باعث شده بود که دوستان شوخ طبعش به او بگویند « عباس همیشه جوراب شانس می پوشد و بعد به عملیات می رود»

در حق عباس دوران بسیار کم لطفی شده است . طی این سال ها کسی چندان به موضوع شهادت او نپرداخته است . و شما کمتر جایی یا برنامه و حتی نشریه ای   می بینید که در آن  سخنی از عباس به میان آمده باشد . حتی آخرین عملیات او که به گفته بسیاری از صاحب نظران  از لحاظ  سیاسی ، بین المللی و نظامی در درجه بسیار بالای اهمیت  قرار داشت ، هنوز هم ناشناخته مانده است .

روحش شاد وراهش پر رهرو باد


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390

دگینامه  علی تجلایی در روز پنجم مرداد ماه سال 1338 در تبریز دیده به جهان گشود. در سال 1344 قدم به عرصه علم و دانش نهاد و موفق به دریافت دیپلم از دبیرستان تربیت تبریز گشت. از سال 1356 فعالیتهای مبارزاتی خود را آغاز نموده، پس از مدتی توسط ساواك دستگیر شد. در سال 1358 وارد سپاه پاسداران شدو در لباس سبزگونه دشت شقایق، به عنوان مربی آموزش پادگان سید الشهدا (ع) انجام وظیفه نمود. برای مبارزه با نیروهای ضد انقلاب به كردستان رفته، سپس در مهاجرت به افغانستان، اولین مركز آموزش فرماندهی مجاهدین افغانی در داخل كشور افغانستان را تأسیس نمود. با شروع جنگ تحمیلی به ایران بازگشت و در نبرد هلاویه و حماسه سوسنگرد با عنوان فرمانده عملیات و معاون عملیاتی سپاه شركت كرد. در طول سالهای جنگ تحمیلی و در جبهه‌های پیرانشهر در عملیاتهای بسیاری شركت نمود و مسئولیتهای مختلفی را بر عهده گرفت. او به عنوان مسئول طرح و عملیات قرارگاه خاتم (ص) در تاریخ 25/12/1363 در شرق دجله و در عملیات بدر، بر اثر اصابت تیر به ناحیه قلب، به ملكوت سرخ شهادت رسید.

بخشی از وصیتنامه شهید : برادران پاسدارم! امیدوارم با بزرگواری خودتان این بنده ذلیل خدا را عفو كنید. سفارشی چند از مولایمان علی (ع) برای شما دارم. در همه حال پرهیزگار باشید و خدا را ناظر و حاضر بر اعمال خود بدانید. یاور ستمدیدگان و مستمندان جامعه و یاور تمامی‌ مستضعفان باشید، مبادا یتیمان و فرزندان شهدا را فراموش كنید. سلسله مراتب و اطاعت از مسئولین را با توجه به اصل ولایت رعایت كنید. در هر زمان و هر مكان، با دست و زبان و عمل، امر به معروف و نهی از منكر كنید. برادران مسئول! كه به طور مستمر در جهت پیشبرد اهداف انقلاب، شبانه‌روزی فعالیت می‌كنید، به عدالت در كارهایتان و تصمیم‌گیری‌هایتان به عنوان یك مرز ایمان داشته باشید. عدالت را فدای مصلحت نكنید، پرحوصله باشید و در برآوردن حاجات و نیازهای آنها بكوشید. در قلب خود، مهربانی و لطف به مردم را بیدار كنید و طوری رفتار نكنید كه از شما كراهت داشته باشند. برایم الهام شده كه این بار اگر خداوند رحمان و رحیم بخواهد، به فیض شهادت نائل خواهم آمد.


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : پنجشنبه 6 بهمن 1390


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : سه شنبه 4 بهمن 1390


نوشته شده توسط حسین تمدنی سیسدر تاریخ : سه شنبه 4 بهمن 1390
صفحات سایت
تعداد کل صفحات : 2           1    2